دوستدار تو

نویسنده: یاسمن موضوع: وقت زندگی،  جالب، 

 

دوستدار تو

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
 
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
 
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
 
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
 
بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
 
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...
 
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
 

 

دوست و دوستدارت: خدا

 

 

برچسب ها: خدا، مصاحبه ای با خدا، داستان،  

() نظرات

 

عشق واقعی...!!!

نویسنده: یاسمن

 

شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود صورتحساب !!!
 
کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار
 
مراقبت از برادر کوچکم 2 دلار
 
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3 دلار
 
بیرون بردن زباله 1 دلار
 
جمع بدهی شما به من :12 دلار
 
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این عبارت را نوشت:
 
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
 
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
 
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
 
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
 
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
 
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم ،
 
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
 
قبلاً بطور کامل پرداخت شده
 
قابل توجه اونهائی که فقط خودشونو میشناسند و فکر میکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند. بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم . کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.

 

برچسب ها: مادر، داستان،  

() نظرات

 

دیوار شیشه ای

نویسنده: آرمین موضوع: وقت زندگی،  جالب، 

 

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد...

اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد . تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود . ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد...

او برای خوردن ماهی کوچیکه بارهاوبارها به طرفش حمله می کرد، اما هرباربه یه دیوارنامرئی می خورد.همون دیوارشیشه ای که اونوازغذای مورد علاقش جدا می کرد.بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد.

او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه . دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت . میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی .ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم...

 

برچسب ها: داستان،  

() نظرات

 

اگه شما بودید هنگام آتش گرفتن دفترتون چیکار می کردید؟؟

نویسنده: یاسمن موضوع: جالب،  شیوه ی زندگی، 

 

ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...
پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!
من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

 

برچسب ها: داستان، ادیسون،  

() نظرات

 

جعبه مداد رنگی ها

نویسنده: سحر موضوع: شیوه ی زندگی،  وقت زندگی، 

 

همه ما مداد رنگی ها توی جعبمون حاضر بودیم که صاحبمون اومد و گفت برای من نقاشی طبیعت رو بکشین . بعد از دقایقی مداد رنگی ها از جعبشون بیرون اومدن و آماده برای کشیدن نقاشی شدن . من دیر تر از همه مداد رنگی ها از جعبه بیرون اومدم چون می دونستم که این نقاشی به من نیاز نداره . روی میز آقای هاشمی ، صاحبمو میگم ، ایستاده بودم که صورتی اومد و گفت تو رنگ سفیدی ، به هیچ دردی نمی خوری اما من مد روزم چه پسر چه دختر منو می پسندن بعد از اون مشکی اومد و گفت من خیلی مشهورم صاحبم توی بیشتر کارها از من استفاده می کنه اما تو چی؟

نوبت سبز بود که منو تحقیر کنه . اومد جلو ، یک تنه ی محکم به من زد و گفت من رنگ طبیعتم به خاطر همین خیلی از من استفاده می کنن ولی تو ........

خلاصه هر کدوم از مداد ها با حرفاشون به من یک کنایه می زدن و می رفتن سر کارشون .

خیلی حالم بد بود انگار زمین و زمان روی سرم خراب شده بود . کم کم داشت کار مداد رنگی ها تموم می شد ، شب شده بود همه رفتن توی جعبه و خوابیدن اما من بیدار بودم اون شب توی آسمون اونقدر ستاره کشیدم تا تموم شدم.

اما الآن خیلی خوشحالم که توی جعبه ی مداد رنگی های بهشتی هستم و از این بابت خدا رو شکر می کنم.

پس همیشه سع کنیم تو زندگی سفید باشیم و موندگار

 

برچسب ها: زندگی، داستان،  

() نظرات

 

مطالبی كه آدم با خوندنش به فكر فرو بره .... بخونید!

نویسنده: یاسمن موضوع: شیوه ی زندگی،  وقت زندگی،  جالب، 

 


INTERVIEW WITH GOD

گفتگو با خدا


I dreamed , I had an interviw with god.

خواب دیدم .در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

God asked?

خدا گفت :



So you would like to interview me !

پس می خواهی با من گفتگو کنی؟


I said ,If you have the time.

گفتم اگر وقت داشته باشید.


God smiled ,

خدا لبخند زد.


My time is eternity.

وقت من ابدی است.


What questions do you have in mind for me?


چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟


What surprises you most about human kind ?


چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟


God answered :

خدا پاسخ داد:


That they get bored with child hood .


این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند،


They rush to grow up and then ,


عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،


long to be children again .


حسرت دوران کودکی را می خورند.


That they lose their health to make money .


اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند ،


and then ,

و بعد


lose their money to restore their health .


پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.


That by thinking anxiously about the future,


اینکه با نگرانی نسبت به آینده


They forget the present ,


، زمان حال را فراموش می کنند.


such that they live in nether the present ,


آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند ،


And not the future .


نه در آینده


That they live as if they will never die ,


این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد.


and die as if they had never lived .


وآنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند.


God's hand took mine and


خداوند دستهای مرا در دست گرفت


we were silent for a while .


و مدتی هر دو ساکت ماندیم.


And then I asked :


بعد پرسیدم


As the creator of people ,


به عنوان خالق انسانها


What are some of life lessons you want them to learn?


می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟


God replied , with a smile ,


خداوند با لبخند پاسخ داد :


To learn they can not make any one love them .


یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود

كرد




but they can do is let themselves be loved.


اما می توان محبوب دیگران شد.


T o learn that it is not good to compare themselves

to others.




یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند


To learn that a rich person is not one who has the

most,




یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.


but is one who needs the least.


بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.


To learn that it takes only a few seconds to open

profound wounds in persons we love




یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق، در دل

کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،




, and it takes many years to heal them.


ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.


To learn to forgive by practicing for giveness .

 

با بخشیدن بخشش یادبگیرند.


T o learn that there are persons who love them

dearly.



یادبگیرند کسانی هستند که آنها راعمیقا دوستدارند.


But simly do not know how to express or show

their feelings.



اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.


T o learn that two people can look at the same

thing,



یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند،


and see it differently.

اما آن را متفاوت ببینند.


To learn that it is not always enough that they be

forgiven by others.



یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.


The must forgive themselves.


بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.


And to learn that I am here


و یاد بگیرند که من اینجا هستم



ALWAYS


همیشه

 

برچسب ها: خدا، داستان، مصاحبه ای با خدا، اینگلیسی، god،  

() نظرات

 

مرگ همکار (داستان)

نویسنده: آرمین موضوع: وقت زندگی،  جالب،  شیوه ی زندگی، 

 

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
 
 دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.?

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: ?این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!?
 
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
 
آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید.
 
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید.
 
مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
 
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.

 

برچسب ها: زندگی، داستان،  

() نظرات

 

مرگ و زندگی – مرگ یا زندگی کدام یک؟

نویسنده: اردشیر رهشیری موضوع: وقت زندگی،  عمومی،  شخصی، 

 

نوشته ی ادبیِ داستان وار:

مرگ و زندگی مرگ یا زندگی

کدام یک؟

 

 

تکیه زده بر زمین، صدایی در گوش، از بحث دو دوست، دو عالِم از مباحث مرگ و زندگی:

 

- « ساکت باش. به صدای غم گوش کن، تو را می خواند ... »

- « هیس، حرف نزن. به صدای شادی گوش کن، از آن سمت می گریزد ... »

- « دنبالش می روی؟!

چرا؟!

این جا که یک نفر -غم- تو را می خواند... »

- « دنبالش می روم تا شاید لحظه ای رخصت خواندن او را بیابم ... »

- « اما ... »

- « ... اما شاید این فرصت را هیچ گاه نیابم؟ »

- « چنین سخنی در دل داشتم. »

- « شاید؛ ولی امید خواندن او مرا به پایان این بازی مسخره می کشاند. »

- « این بازی مسخره نیست !!! بلکه بسیار جدی است. »

- « بله، اما جدی بودن این بازی مسخره است. »

- « پایان بازی کجاست؟ »

- « پایانی ندارد، بلکه از پله ای به پله ی دیگری می روی و آنان که در پله ی قبلی تو هستند، تو را نمی بینند و گمان می کنند تو به انتهای این پلکان رسیدی. »

 

 

 

15 خرداد 87 23:05  چهارشنبه

پله ها را به سرعت و با دقت طی کنید ...

نام مستعار نویسنده: اردشیر رهشیری

 

 

 منو بیشتر بشناسید *** ارسال پیام خصوصی به من

 

برچسب ها: زندگی، داستان،  

() نظرات